تبلیغات
شمال شهر
جمعه 28 تیر 1392  09:59 ب.ظ
نوع مطلب: (قصه های شمال شهر ،) توسط:

یه دختر هف هش ساله از دست دوستش قهر کرده بود و نشسته بود بیرون کلاس تو سالن.
رفتم شروع کردم باش آروم آروم حرف زدن که بابا نازنین جون حالا شما بیا سر کلاست من جاتو عوض میکنم. اگه نشد فوقش کلاستو عوض میکنیم.چطوره؟
یکی از پسرای شیطون که ما رو زیر نظر داشت اومد یه سقلمه زد بشو رو به من گفت: حالا اگه تو خونشون بود با چند تا پس گردنی مثل بچه آدم هر کاری رو میکردا ... اینجا برای این عمو ها ناز میکنه...


مطالب مرتبط: قصه های شمال شهر - خاطرات - کودکان بی شناسنامه


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 19 تیر 1392  11:27 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،کودکان بی شناسنامه ،) توسط:

امروز رفتم تو یه گاراژ تعمیرات خودرو. از اون گاراژای چرک و پر از آدمای با اعصاب داغون. هر کی پی کار خودش بود.از یه طرف صدای تق تق چکش صافکار و از یه طرف صدای گاز دادن به ماشینی که تازه موتورش رفته بود بالا. ما رفته بودیم اونجا تا به یه پرادو که قرار بود داشبوردشو ببندیم یه سری بزنیم.
تو اون شلوغی یه دفه چشمم افتاد به یه بچه ای که داشت تو قسمت رنگ، با یه دسمال، کف اتاق یه پژو رو برق مینداخت. کارش که تموم شد رفتم سراغشو سلامش کردم...
-سلام
-سلام
-خسته نباشی
-ممنون
-چند سالته؟
-14
-درسم میخونی؟
-نه.
-تا چندم خوندی؟
-تا پنجم
-روزی چقدر اینجا میگیری؟
-روزی 2500
-خرج خونه رو میدی؟
-یه جورایی.شما مشتری هستی؟
-نه. یه جورایی همکاریم. من تو نمایندگی اونور خیابون کار میکنم.کس دیگه ای هم هم سن و سال تو اینجا هست؟
-نه.اما تو این گاراژا تو تابستون زیاد هستن.چطور؟
-همینجوری.چرا درس نمیخونی.حیفت نمیاد؟
یه نیش خندی زد و گفت : شما خزج ما رو میدی که می گی درس بخون؟
جوابی نداشتم...

مطالب مرتبط:
قصه های شمال شهر - خاطرات - صدقه


جمعه 31 خرداد 1392  03:39 ب.ظ
نوع مطلب: (اعتیاد ،قصه های شمال شهر ،) توسط:

یه بچه هف هش ده ساله، یه زبونی داره که نگو!
بش میگم: آخه تو چرا با این سنت ناس مصرف میکنی؟
میگه: اگه شما جای ما بودی تا الآن کراک و شیشه نخوچی کیشمیشت بود...


مطالب مرتبط:
کودکان بی شناسنامه - خاطرات


شنبه 18 خرداد 1392  11:02 ب.ظ
نوع مطلب: (قصه های شمال شهر ،) توسط:

میرم در خونشون
میگم: حسین هست؟ میگه: کدوم حسین؟
میگم: پسرتونو میگم! میگه: آهان ... چند روزه نیومده.نمیدونم
میگم: اومد بش بگین فلانی گفت حتما کلاس فردا رو بیا. میگه: میگم...میگم...
و همونطوری تو چمباتمش فرو میره...



مطالب مرتبط: خاطرات


  • آخرین ویرایش:جمعه 31 خرداد 1392
چهارشنبه 1 خرداد 1392  12:18 ق.ظ
نوع مطلب: (آمارها و آموزش ها ،) توسط:



بعضی از دوستان هستند که ممکنه بخوان برای بچه های نیازمند شهر خودشون قدمی بردارن.خیلی وقت بود که میخواستم یه کم از تجربیات ناچیز خودم رو اینجا یادداشت کنم؛ اینه که قصد کردم یه سری مطلب در این باره بنویسم.امیدوارم بدرد دوستان بخوره.

خیلی از بچه ها هستن که به علتای مختلف وارد سیکل آموزش رسمی کشور (مدرسه) نشدن. خیلیا شناسنامه ندارن، خیلیا پدر و مادرشون نمیدونستن که باید اونا رو ثبت نام کنن، خیلیاشون توسط سرپرستاشون به کار اجباری وادار شدن و
خیلی از دلایل مختلف دیگه... (به ادامه مطلب رجوع کنید)


  • آخرین ویرایش:جمعه 31 خرداد 1392
جمعه 20 اردیبهشت 1392  06:32 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،کودکان بی شناسنامه ،) توسط:

دیروز قبل از برگشتن از شمال شهر، یه دو سه تا آدرسی که در رابطه با بچه های بی شناسنامه بمون معرفی کرده بودن رو سر زدیم. یکیش خیلی جالب بود.
مرده اومد دم در. ازش سوال کردیم که شما پسرتون شناسنامه داره. گفت نه. پسر وسطیم رو براش شناسنامه نگرفتیم. از همون اول اصلا اقدام نکردیم و دیگه هم پیگیری نکردیم تا الان.
بش گفتیم: خوب این پسرتون که الان هشت سالشه دیگه کی می خواد شناسنامه دار بشه. اگه هر روزی که بگذره از هم سن و سالاش عقب می افته ها...
گفت: می دونم. پسر خودمه. بالاخره فردا سربازی می خواد بره.هر جا میخواد بره بالاخره شناسنامه می خواد... ولی من الان گرفتار بنایی ام. میبینید که! شناسنامه خودم و زنم هم الان اهوازه. حداقل تا یه ماه دیگه میتونم براتون بیارم!!
بش گفتم: آقا شما مگه اهواز کسی رو نداری؟ خوب بگو مدارکتو بدن به یکی از راننده اتوبوسا که میاد اصفهان و بعد برو بگیر دیگه...
گفت: دادم دست یکی از فامیلامون که هر یک ماه یک بار از عسلویه میاد خونش. البته زنش هست.ولی بازم همون که گفتم. تا یه ماه دیگه خودم باید برم اهواز و بیارمشون.
گفتیم راهی نداره؟ گفت: نه بخدا...


مطالب مرتبط: کودکان بی شناسنامه


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392  02:03 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:


این روزا در گیر و دار خرید یه زمین تو شمال شهر هستیم(قابل توجه خیرین:) ). می خوایم اونجا یه ساختمون بزرگ بسازیم تا از این به بعد انجمنمون تا چند سالی لااقل از نظر مکان راحت بشه. زمینای شمال شهر اینجا هیچ کدوم سند ندارن. اوقاف روشون دست گذاشته و مانع میشه. البته سالهاست که مردم دارن با قول نامه خرید و فروش میکنن؛ ولی اگه حواست نباشه ممکنه کلاهتم بردارن!

از قضا یکی از صاحبین این زمینی که می خواستیم بخریم آشنای پدر من از آب دراومد و منم با یکی دیگه از بچه ها برای محکم کاری رفتم بنگاه تا معامله رو تموم کنیم. قیمت زمین متری 100 تا 120 تومن بود که برای خیرات پدرشون (در واقع زمین ارثی بود!) قرار بود به ما 60 تومن بدن. البته صد مترش مال پسر عموها بود و آخرش نتونستیم باشون کنار بیایم.
بگذریم. اونجا تو اون بنگاه یه لحظه حرف تو حرف اومد و وقتی بشون گفتیم که ما اینجا نزدیک پنجاه تا بچه ایرانی بدون شناسنامه شناسایی کردیم هیچ کدومشون باور نمی کردن. ولی برام جالب بود که تو همون لحظه یکی از همونا که قبلا با رفیقم اومده بودن تو حصه گفت من باور میکنم! گفت: من چند روز پیش با همین آقا اینجا با ماشین داشتم آروم آروم می رفتم که دیدم همینجوری سرشونو می کردن تو ماشینو می گفتن دوا؟ شیشه؟ دوا؟...
اون بنده خدا با بقیه، فقط و فقط در یکبار سر زدن به اون محله فرق می کرد. برای شناخت و باور خیلی از مشکلات یه محل، واقعا لازم نیست هر روز اونجا باشیم. فقط کافیه یک بار بریم و یه گشت کوچیکی توش بزنیم. اونوقته که خیلی چیزا رو باور می کینم.


مطالب مرتبط: کودکان بدون شناسنامه - حرمت مناطق محروم


شنبه 24 فروردین 1392  09:46 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،دختران فراری ،) توسط:



با چند تا از رفقا رفتیم کنار زاینده رود. جای سوزن انداختن نبود. مردم گله به گله زیرانداز انداخته بودن و همه زل زده بودن به آب. بازتاب چراغای رنگی حاشیه رودخونه توی آب و درختای تازه باز شده با اون رنگ سبز خوشرنگ چنان منظره زیبایی ساخته بود که تموم حواس آدم رو به خودش جلب میکرد. همه جا پر بود از سرو صدا و بگو و بخند و مردم پر بودن از شور و هیجان.
ما هم  یکی از بچه ها رو که تا یه هفته دیگه قرار بود بره سربازی دست مینداختیم و مثل بقیه خوش میگذروندیم.تو همین حین یه دختر بچه پنج شیش ساله ای که یه مقنعه صورتی کوچیک سرش بود که تا کمرش میرسید اومد کنار من و یه بسته لواشک رو به طرف من دراز کرد.قدش پنجاه سانت هم نبود. حتی بلد نبود التماس کنه. حتی بلد نبود بگه از من لواشک بخرید.حتی نمیدونست که میشه بیشتر بایسته تا شاید دل من به رحم بیاد و یکی ازش بخرم. فقط چند ثانیه ای لواشکا رو دراز کرد و بعد رفت.
من با نگاه دنبالش کردم. برای همه همین کارو میکرد. همه هم مثل من؛ تا میومدن بفهمن چی شده، دخترک از کنارشون رد میشد. یه لحظه با خودم گفتم این بچه از زندگی کوتاه خودش چه چیزی فهمیده؟توی این پارک شلوغ با دیدن بازی هم سن و سالاش چه فکری با خودش میکنه؟
شاید از خودش بپرسه اینا کی تونستن لواشکاشونو بفروشن که حالا نوبت بازیشون رسیده؟ یا بپرسه خدا جون چرا من نمیتونم مثل اینا لواشکامو زود بفروشم؟
بعد از خودم پرسیدم خدایا این بچه اگه همه لواشکاشو بفروشه چقدر درامد میتونه برای صاحبش ببره؟ این بیستا لواشک چقدر سود داره که این بچه به جای بازی با هم سن و سالاش برای اون باید اینطوری بین هزار آدم عوضی و حسابی راه بره و با ترس و لرز لواشکاشو به طرفشون دراز کنه؟ آینده این دختر چی میشه؟...


مطالب مرتبط: کمک به کودکان کار - نحوه برخورد با کودکان متکدی


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 فروردین 1392
پنجشنبه 10 اسفند 1391  12:20 ق.ظ
توسط:



من با تمام سختیا به دنیا می خندم. شمام بخندین...


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 2 اسفند 1391  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (اعتیاد ،) توسط:

نمیدونم درباره مادر دو تا از بچه ها که از شمال شهر آورده بودیمش تو یه خونه ای که یکی از خیرین، درست طبقه بالای خونه خودش بمون داده بود نوشته بودم یا نه!
من دقت میکردم که چقدر امید و تلاش تو این خونواده سه نفری بوجود اومده بود. مادره رو بردیم برای ترک. ترک کردن شیشه کار زیاد سختی نیست. اما مراقبتای بعد از ترکشه که سخته. هم خود طرف هم اطرافیانش باید خیلی خیلی مراقب باشن.
همه چیز خوب پیش میرفت. بعد از ده روز رفتیم و مادره رو از کمپ آوردیم. خیلی روحیه داشت. براش دنبال کار می گشتیم.خودشم خیلی سراغ می گرفت. اما یه دفه زد و سر و کله پدر خونواده پیدا شد. جرمش قاچاق بود. الآنم معتاد بود. نتونستیم با این یکی کنار بیایم. نگران زن و بچه های همون خیرمون بودیم که نکنه یه وقت اونجا براشون اتفاقی بیافته.مجبور شدیم بشون بگیم از اونجا بلند بشن.نمیدونم آخرش چی میشه...


دوشنبه 23 بهمن 1391  09:19 ب.ظ
توسط:



واقعیه...


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 13 بهمن 1391  10:43 ب.ظ
نوع مطلب: (آمارها و آموزش ها ،) توسط:

خیلی سوال پیش میاد که اخلاق مند باید زندگی کرد یا دیندار؟!
خیلی از آدمایی رو دیدم که اخلاق مندن و به قول خودشون همه رو دوست دارن و به کسی آسیب نمی رسونن و حق کسی رو پایمال نمی کنن ولی خواسته و نا خواسته بد چیزایی رو تو دنیا رواج میدن. این به خاطر اینه که معیار اخلاقشون فقط آدما و عقلای آدماس. اخلاقشون حد و مرز نداره. نمونه خوبش تو غربه.مثلا طرف میگه من هم جنس باز باشم یا هم جنس بازی قانونی باشه؛ حالا بقیه یا دوست دارن یا ندارن!!
برعکسش کسایی که دیندارن ولی اخلاق ندارن. این یکی توضیح زیادی نمی خواد. مثل کسایی که به دلیل دین آدم می کشن و عملیات انتحاری انجام میدن...
اما نمی دونم تا حالا شده از خودمون بپرسیم که آیا نمیشه هم دیندار بود و هم با اخلاق؟! اصولا اینا چه تناقضی دارن آیا؟
باید همون قدر که به شرعیات اهمیت میدیم به اخلاقم اهمیت بدیم. اونوقته که می فهمیم چرا حضرت رسول حدیث دارن که میگه اگر یتیمی رو سرپرستی کنی و ازش حمایت کنی، تو بهشت در کنار من خواهی بود...


  • آخرین ویرایش:جمعه 13 بهمن 1391
پنجشنبه 12 بهمن 1391  12:49 ق.ظ
توسط:

طبقه بندی همیشه چیز خوبیه.به آدم قدرت برنامه ریزی و نظم میده.گفته بودم (تعادل در آموزش) که جهان حسابی از درس ترسیده بود؛ حالا تصمیم گرفتیم کلاسا رو بر اساس سطح بچه ها طبقه بندی کنیم.بر این اساس کلاس سه نفری ریاضی، دوتا کلاس میشه! راهشم همینه...


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 10 بهمن 1391  01:30 ق.ظ
توسط:



ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.


مطالب مرتبط: به معراج در آیید چو بر بام بلندید


  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5