تبلیغات
شمال شهر - یک خاطره...
سه شنبه 7 آذر 1391  10:17 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:



چه فرقی می کنه؟!
شهر منم مثل شهر شما.یه جای این کره خاکی...
اما چرا! یه فرق کوچیک هست! امروز فکر می کردم شمال شهر من چقدر با شمال شهرای معمولی فرق داره!

وقتی یاسمن رو می خواستیم ببریم بیمارستان تا عملش کنیم، مادرش رو اصلا نشد که پیدا کنیم.برادرش حدود هیجده نوزده سال داشت. به نظر معتادم میومد. اون همراه ما اومد. میگفت مادرم گفته همینجوری که بهتره! می گفت: مادرم به فکر گدایی خودشه...
اونجا یه برگه رو جلوش گذاشتن. امضا کرد. روی صندلی نشست.
یاسمن شناسنامه نداشت ولی در هر صورت پذیرش شد. عمل شکاف کام. اضطراب داشت. اولین بارش بود این جور جاها میومد. گیر میدادن ولی دوربینمو در آوردم و یه کم مسخره بازی در آوردم. یادش رفت که اینجا بیمارستانه. خرج بیمارستانو خیریه  نمی دونم چیچی قبول کرده بود. خدا خیرشون بده، کلی ملیون میشد!
نتونستم تا آخر اونجا بمونم. کارای مهمتری داشتم. البته شاید، اونوقت فکر می کردم مهم تر! یاسمنو به بچه هایی که آورده بودنش سپردم.
بعدا یاسمنو تو کلاسا دیدم. خوشحال بود. می رفت کلاسای بهبود سخن یا یه چیزی تو این مایه ها! باید یاد می گرفت چطوری حرف بزنه.
بعدا فکر کردم این دختر کوچولو چه قدر حرف برای گفتن داره...بهتر که نگاه کردم دیدم خیلی بیشتر از یکی مثل من...حرفایی رو شنیده بود و چیزایی رو دیده بود که من شاید اگه سعیم میکردم نمی تونستم حتی تصورشون کنم.
بعده ها فهمیدم کامش دوباره شکاف برداشته. نمی دونم سر چی یا به دست کی؟ ولی می دونم که من و شما دلمون به حال یه دختر بچه فال فروش لال بیشتر می سوزه...





  • آخرین ویرایش:سه شنبه 14 آذر 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.