تبلیغات
شمال شهر - یک خاطره از یک معجزه!
دوشنبه 20 آذر 1391  02:22 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:

برای آموزش به بچه هایی که به خاطر مشکلات مختلف نتونسته بودن درس بخونن یه خونه ای رو تو شمال شهر رهن کرده بودیم. یادم میاد اونروز بعد از کلاسا، مسئول طرح همه مدرسا رو جمع کرد و بعد کلی مقدمه چینی گفت تا فردا بعد از ظهر باید پونصد هزار تومن برای خرید کتاب جمع کنیم. یه دفعه کلاس رفت رو هوا! نمی دونم چرا همه با هم خندمون گرفت. آخه اون موقع بعد از ظهر پنج شنبه بود و فرداش جمعه. ما هم کلا با خودش چار پنج نفر می شدیم. واقعا دور از ذهن بود که بشه بدون هیچ مستندی یا سابقه ای یا تبلیغاتی اون پولو تا فردا جور کرد...
هیچ وقت یادم نمیره که حدود دوساعت بعد وقتی من با بدبختی پنجاه تومن جور کرده بودم و با خوشحالی زنگ زدم که خبرو بدم؛ با شنیدن جور شدن تمام اون پول داشتم شاخ در میاوردم! کل پول در عرض کمتر از دوساعت جور شده بود...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر