تبلیغات
شمال شهر - یک خاطره از یک معجزه!
چهارشنبه 22 آذر 1391  11:32 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:

برای خونه ای که توش به بچه ها درس میدادیم شدیدا نیاز به یه کولر داشتیم. نوش حدود ششصد هفصد تومنی میشد که نتونسته بودیم جور کنیم. یکی از بچه ها یه کولر درب و داغون داشتن که رفتیم یه سری بش زدیم. دور تندش اصلا کار نمی کرد. چند باری امتحان کردیم، پمپشم خراب بود. می گفت یه شیش سالی هست که رو پشت بوم افتاده. خلاصه تصمیم گرفتیم فعلا ببریمش تا بعدا یه پولی جور بشه و یه پمپی براش بگبربم. آخه بدنش سالم بود. با هزار بدبختی از راپله ها آوردیمش پایین و با وانت یکی از بچه ها رسوندیمش تو خونه.
فردا وقتی رفتم داخل خونه، یه لحظه به سرم زد که یه بار دیگه امتحانش کنم. چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد. هم هر دو دور موتور، و هم پمپ آبش مثل روز اول کار میکردن. دوباره چند بار امتحانش کردم ولی انگار درست بود. باور کنید هنوزم که هنوزه وقتی بش فکر میکنم و یادش می افتم تو کارش درمیمونم...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر