تبلیغات
شمال شهر - معجزه دعا...
پنجشنبه 23 آذر 1391  10:28 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،اعتیاد ،) توسط:

یادم میاد یکی از دوستام که چند باری برای ترک چند تا معتاد تلاش کرده بود ولی موفق نشده بود، یه روز بم گفت: این از ایمان ضعیف منه که تا حالا نتونستم هیچ کی رو آماده ترک کنم!
چیزی برای گفتن نداشتم. اما بعد از چند روز یه دفعه خبردار شدم که باید بریم خونه یکی برای مراسم دعا. تو پیامکی که اومده بود نوشته بود اگر با وضو بیاید خیلی بهتره. آدرس یه جایی بود تو شمال شهر. فهمیدم که احتمالا با یکی از خانواده ها هماهنگ شده تا بریم یه مراسم دعایی تو خونشون داشته باشیم. قبلا سابقه داشت که برای امید دادن به خانواده ها و اینکه نشونشون بدیم تنها نیستن، براشون مراسم دعا بگذاریم.
وقتی رسیدم دیدم کلا چار پنج نفریم. تعجب کردم. رفیقم منو کشوند کنار و گفت یه بنده خداییه اینجا که ازم خواسته برای ترکش کمکش کنیم.
خیلی خوشحال شدم. پرسیدم: پس چرا نوشته بودی مراسم دعا؟
گفت: می خوایم بعد از نماز و دعا از زیر قرآن ردش کنیم. میگفت: مطمئنم که خیلی خیلی تاثیر میذاره...
رفتیم داخل. زنش خیلی خوشحال بود. یه دختر کوچیکم داشت. نشستیم و یکی از بچه ها یه دعایی رو شروع کرد به خوندن. تا حالا انقدر تو یه مراسم مذهبی حال نکرده بودم. هنوزم که هنوزه وقتی به فکرش می افتم حس و حالش یادم میاد...
بعد از نماز یه نیم ساعتی منتظر موندیم تا پسرش از مدرسه برگرده. یا کیف گنده دسته دار (از این اداریا!) با یه عینک خیلی خیلی گنده و یه کاپشن کهنه داشت از دور نزدیک میشد.ده، یازده ساله بود.
 از ماشین پیاده شد رفت بغلش کرد و بوسیدش. ازش خدافظی کرد. پسرش شوکه شده بود ولی من خوشحالی رو تو چشماش دیدم. وقتی اومد سوار شد گفت ایشاالله ترک میکنم که دیگه این پسرم خجالت نکشه. باید مایه آبرومندیش بشم...
هیجده سال بود که معتاد به هشیش و تریاک بود. اما ار دو روز پیش نکشیده بود. بدنش میلرزید. حتی وسط راه یه کم ایستادیم تا یه نفسی تازه کنه. بعد یه نفر دیگه که اونم ترک کرده بود وسط راه سوار شد. دوستم هماهنگ کرده بود. با هم یه نیم ساعتی حرف زدن. وقتی دوباره سوار شد، محکم تر بود. رسوندیمش به کمپ. اول تموم لباساشو تحویل گرفتن. اولین بار بود که میرفتم به یه کمپ. خیلی شلوغ بود. وقتی رفت تو و معرفی شد همه براش پا شدن و بش خوش آمد گفتن. باید همه رو بغل می کرد و دست میداد. ما دیگه بیشتر نایستادیم.
بعد از بیست و چند روز پاک برگشت. الان دوسالی میگذره که پاکه پاکه...

مطالب مرتبط: گردست فتاده ای بگیری...  -  اعتیاد...هم بیماری هم جرم


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر