تبلیغات
شمال شهر - حرمت مناطق محروم 3
یکشنبه 10 دی 1391  12:20 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:

یادم میاد یه روز که رفته بودیم شمال شهر برای پخش ارزاق یه چیزی دیدم که واقعا فاجعه بود. ما برای هر کیسه ای یه آدرس داشتیم که بچه های شناسایی رفته بودن و تایید کرده بودن. چیز واقعا عجیبی که دیدم این بود که ماشین ما با اینکه شخصی بود، تا تو یه کوچه ای می ایستاد یکی دو تا از درا باز می شد ببینن نذری ای چیزی هست یانه! البته اونوقتم نزدیک روزای عاشورا بودیم. ولی تو یکی از کوچه ها یه پسر ده، دوازده ساله ای اومد بیرون و کیسه های تو ماشین رو که دید دراومد گفت خونه ما هم آخر همین کوچس!
رفیقم بش گفت شرمنده من آدرس دارم. اینا مال من نیست و باید برسونم به این آدرسا.
ولی اشتباهی که کرد این بود که گفت اگه اضافه اومد چشم؛ برای شما هم میارم.
شاید باورتون نشه، اما توی اون بارون اون پسر همینطور دنبال ماشین ما میدوید! دیگه واقعا مونده بودیم باید چیکار کنیم. همینطور دورادور دنبال ماشین میومد. یه آن به این فکر افتادیم که یه چیزی بش بدیم ولی دیدیم واقعا کار درستی نیست. از یه طرف مسئولیت داشتیم همه ارزاق رو به صاحبینش برسونیم از طرف دیگه اگه ایندفعه چیزی می گرفت دفعه بعد هم برای یکی دیگه همین رفتار رو می کرد.
خلاصه پا گذاشتیم رو دلمون و گازشو گرفتیم تا گممون کرد. اما واقعا جای سوال داره که این نوجوونی که تو این سن و سال اینقدر عزت نفسش پایین اومده قراره فردا چه سرنوشتی پیدا کنه؟؟



مطالب مرتبط: کمک به کودکان متکدی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر