تبلیغات
شمال شهر - یادمان باشد یادمان نرود...
دوشنبه 11 دی 1391  09:52 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:


یادم میاد یه بار که با بچه ها رفته بودیم برای بازدید از بخش کودکان سرطانی یه بیمارستان، یکی از بچه ها تو اوج گرما رفت تو یه لباس عروسک که جوجه معروف کارتنا بود. یکی دیگه از بچه هام یه دف آورده بود و حسابی فضا ساخته بود. من قبلش با خودم عهد کرده بودم تمام تلاشم رو کنم تا اگه شده یه لبخند به لب یکی از این بچه ها بیاد ولی نمی دونم چی شد که از اولین اتاق که اومدیم بیرون پاک رفتم تو خودم! اونجا یه مادری بود که زل زده بود به بچه کچلش و انگار نه انگار که یه جماعتی با دف و سر و صدا اومدن تو؛ حتی یه لحظه چشم ازش برنداشت . خدا ایشاا... به همه خانواده های گرفتار بیماری صعب العلاج صبر بده...


مطالب مرتبط: خاطرات


mahdi
دوشنبه 11 دی 1391 11:09 ب.ظ
very good
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر