تبلیغات
شمال شهر - کودکان و حکم اعدام
پنجشنبه 9 آذر 1391  01:02 ب.ظ


این عکس مربوط به خاطره پایین نمی باشد و از یکی از سایت ها گرفته شده است

جالبه که کانون اصلاح و تربیت رو هم تو شهر من، تو شمال شهر بر پا کردن. اولین باری که رفتم توش تجربه تازه ای بود. تا حالا وارد زندان نشده بودم ولی تو فیلما دیده بودم که ماشین نمیذاشتن ببری تو. اما اینجا چون دوستای دیگم تونسته بودن با مدیرش هماهنگ بشن، وقتی گفتم از طرف کجا اومدم، سرباز دم در بدون گشتن، در رو باز کرد و گذاشت برم تو.
داخل حیاط بزرگش چند تا ساختمان بود. روی یکیش نوشته بود: بازپروری. رفتم در زدم. چند تا نگهبان دیگه با لباس سربازای نیرو انتظامی اومدن در رو باز کردن. خودم رو معرفی کردم. گفتن برو طبقه بالا تو نماز خونه. وارد نماز خونه که شدم دیدم بچه ها دور تا دور یه آقایی جمع شدن. سلام کردم. همه بچه ها برگشتن و بم سلام کردن. بجز مربی تئاتر، دو سه تا از دوستان هم اونجا بودن. دوسه نفر از خانوما و دو نفرم از آقایون. کنار یکی از آقایون نشستم.
تمرینشون واقعا دیدنی بود... (به ادامه مطلب رجوع کنید)

تمرینشون اینجوری بود که یه نفر سر یکی دیگه رو کلا گذاشته بود. اونا قرار بود با هم بحث کنن. گروه اول یه کم خجالتی بودن. مربیه به بقیه گفت شل و ول نباشید. خودتون باشید!
ولی گروه بعدی که اومدن یه کم طبیعی تر بودن. دیالوگاشونم هماهنگ کرده بودن. اولی گفت: یا پول منو پس میدی یا ممدی کارتی رو می گم بیاد کارتی کارتیت کنه. دومی گفت: هر خری رو که می خوای بگو بیاد تا احسان نیسانی رو با یه ایل آدم بیارم براش؛ شکمشو سرفه کنن....
به اینجا که رسید مربیه دید اوضاع داره خراب می شه. پرید وسط داستان و گفت : بچه ها برای حل مشکلاتمون راه های دیگه ایم هست. دیدید وقتی یه راننده ای یه جا اشتباهی می پیچه جلوتون و شما بوق میزنید؛ تا دستشو می بره بالا مثل آبی که رو آتیش بریزن عصبانیتتون تموم می شه؟ همگی تایید کردن. بعد بشون یه سری دیالوگ دیگه داد.
- سلام داش احمد. چطوری داداش؟
- سلااااام داش ابرام خودمون از این ورا؟
- والا داش احمد اون معامله ای که کردیم...
- خوب؟؟
- اگه بشه یه برادری کنی و فسخش کنی خیلی ممنون دارت می شم. گرفتار پولشم.
- والا اونو که پولشو خرج کردم.
- حالا شما هرچیشو داری بده بعد با هم حساب می کنیم. خیلی نوکرتم.
- این حرفا چیه داداش؟ خودم نوکرتم. چشم. شما این نصفشو بگیر. اونم که بردی وردار بیار تا بدم به یکی دیگه نصف دیگشو بت بدم. خوبه؟
- دمت گرم داداش. اونو تا فردا میارم.

من با خودم فکر کردم چقدر آموزش با تئاتر می تونه تاثیر عمیق و راحتی روی بچه ها بگذاره. تا حالا هیچ وقت بش فکر نکرده بودم.
بعد از تئاتر با یکی از بچه ها که هفده سال و شیش ماهش بود و حکم اعدام داشت صحبت کردیم...
(انشاالله روزای بعد ادامش رو می نویسم...)


جمعه 20 تیر 1393 01:14 ب.ظ
جالبه موفق باشی
ایمان
پنجشنبه 9 آذر 1391 06:48 ب.ظ
جالبه.وبلاگت همونیه که دنبالش بودم.بی صبرانه منتظره ادامه خاطرت هستم.خدا قوت...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر