تبلیغات
شمال شهر - کودکانی که کسی در انتظارشان نیست...
چهارشنبه 20 دی 1391  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:

پریروز قرار نبود کلاس باشه. رفتم در خونه جهان اینا و صداش کردم. ناهار نخورده بود ولی سپرد که غذاشو براش نگه دارن تا برگرده. سوارش کردم و رفتیم دنبال علی. اونم خونه بود. دفتر و کتاب رو برداشت و اومد سوار شد. رفتیم در خونه حسین اینا. در باز بود.در زدم. یه خانومی اومد بالای پله ها پرسید با کی کار داری؟
گفتم من معلم حسینم. حسین هستش؟
- نه نیستش.
- کجاس؟
- چار پنج روزه خونه نیومده!!
- آها! رفته خونه اقوام؟
- نمی دونم کجا رفته. بعضی وقتا چند روزی میره کار. هر بار یه جایی...
من دیگه سوالی نپرسیدم. پر بودم از سوال ولی اونجا واقعا جوابگویی نبود. این که چطور مادر یه بچه دوازده سیزده ساله انقدر راحت با این موضوع کنار میاد؟ اینکه نمیدونه این بچه هر بار با کیا چند روز رو میگذرونه؟ اینکه اصلا نمیپرسه تو کی هستی که میگی معلم حسینم؟ و هزار و یه سوال بی جواب دیگه...
حسین فوق العادس. باید ببینیدش. یه بچه خیلی خیلی مودب و باهوش که مثل دو تا دوست دیگش همیشه با ذوق و شوق خیلی خیلی زیادی میاد سر کلاسا. بچه ای که اصلا نیازی نیست بش بگی حتما تمرینا رو حل کن. یه بچه که من بارها مردونگیاشو با چشم خودم دیدم. نمی دونم اگه من و امثال من تو این محیط زندگی میکردیم هم مثل حسین می شدیم یا ... .


مطالب مرتبط:
کودکان بی شناسنامه - تنبیه


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر