تبلیغات
شمال شهر - بچه های بزرگ
سه شنبه 26 دی 1391  02:13 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط:

ساعت تقریبا یازده ق.ظ بود که یکی از بچه ها بم زنگ زد که باید بیای یه سری اسباب وسائله از شمال شهر بیاری! گفتم چطور؟ گفت برای یکی از خونواده ها یه خونه جور شده، می خوایم اسباباشونو بیاریم. دیشب اینجا نه پتویی داشتن نه وسیله ای!
خلاصه سریع رفتم دنبالشونو دیدم به به! بابا این که زینب و امیر حسین خودمونن! دو تا از دوست داشتنی ترین بچه هایی که بشون درس میدادیم. پدرشون رو به جرم قاچاق مواد گرفته بودن و زندون بود. اوضاع اینام خیلی خیلی بد شده بود. تقریبا هیچ حمایتی نداشتن. یه روز خونه این فامیل یه روز خونه اون فامیل...
با رفیقم و بچه ها و مامانشون رفتیم شمال شهر و وسائلشون رو جمع کردیم. به زحمت صندوق عقب پراید رو پر می کرد! ساعت تقریبا دو شد. وسایلشون تو چند تا خونه بود، این شد که یه کم معطل شدیم. اما تو این یکی دو ساعته یه لحظه خنده از لب این دو تا بچه محو نشد. من که دیگه داشتم از گشنگی تلف میشدم؛ ولی خدا شاهده هیچ کدومشون یه بارم نگفتن که ما گرسنه ایم یا ناهارمون چی میشه یا اینکه حتی خسته شدیم و کی میرسیم و از این جور حرفا. فقط دنبال بهونه بودن تا سر یه چیزی بزنن زیر خنده! تازه برعکس! مثلا تو راه یه دفعه یادم افتاد که باید کبریتم بخریم چون بخاریا خاموشه. یه دفعه زینب در اومد گفت من کبریت برداشتم، اینهاش!! یا مثلا وقتی وسائلو جمع می کردیم یادش اومد که باید قابلمه هم بیاریم. مونده بودم یه دختر ده ساله چقدر میتونه بزرگتر از سنش باشه؟
ساعت دو و نیم رسیدیم خونشون، از مادرشون پرسیدم ناهار چیزی برای بچه ها هست گفت نه وقت نکردم.
سریع پریدم ناهارو خریدم براشون. زینب اومد دم در کلی ذوق زده شد. غذا رو گرفت و برد بالا. بعد امیر حسین میاد پایین سرشو میندازه زیر و میگه عمو ببخشیدا...
میگم چکار کردی مگه که ببخشمت عمو...
میگه خودت میدونی برای چی میگم دیگه...
اونجا بود که فهمیدم با یه مرد طرفم نه یه بچه هشت ساله...


مطالب مرتبط:
خاطرات


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر