تبلیغات
شمال شهر - سوء استفاده از کودکان
جمعه 29 دی 1391  10:01 ب.ظ
توسط:



داشتم توی خیابون سعادت آباد با ماشینم می رفتم. هوا خیلی سرد بود. پشت چراغ قرمز نگه داشته بودم که یه پسربچه فال فروش رو دیدم. داشت توی اون سرما به سختی کار می کرد. متاسف تر شدم وقتی متوجه شدم توی اون سرما لباس گرمی هم بر تن نداره...
خوشبختانه یه کاپشن بچه گانه توی ماشین همراهم بود. پسرک رو صدا کردم. اومد کنار ماشین... شاید فکر می کرد می خوام ازش چیزی بخرم... دست انداختم و کاپشن رو که نو هم بود برداشتم و تنش کردم... گفتم پسرم مراقب خودت باش سرما نخوری...
هنوز پسر کوچولو لبخند روی لبهاش ننشسته بود که یه مرد قوی هیکل که به نظر سرپرستش می اومد، پرید جلوی ماشین... کاپشن رو از تن بچه درآورد و به طرف من پرت کرد... و گفت: «خانوم! اگه اینو تنش کنه دیگه کسی بهش پول نمیده!»
به خودم می گفتم: خوش به حال دخترک کبریت فروش که اون شب سرد زمستونی لااقل چند تا کبریت توی جیبش داشت تا برای چند دقیقه هم که شده خودش رو گرم کنه...
---
بر اساس داستانی واقعی از زبان خانم دکتر صراف از اعضای جمعیت امام علی
نویسنده: فرزاد حسینی؛ از اعضای جمعیت امام علی
"قصه های کوچه" مجموعه داستانهایی است بر اساس حقایقی که هر روز در کوچه های جنوب و حاشیه شهرمان شاهد آن هستیم.


مطالب مرتبط: کمک به کودکان کار - نحوه برخورد با کودکان متکدی 


  • آخرین ویرایش:-
گروه فرهنگی طلوع بی نشان ها
شنبه 30 دی 1391 12:29 ب.ظ
سلام هم وطن عزیز.

بسیار سپاس که از وبلاگ ما دیدن کردید. و البته خوشحال میشیم که شما رو در جمع خودمون در موسسه ببینیم. من وبلاگ شمارو به پیوست های وبلاگم اضافه می کنم.
پاسخ : بسیار بسیار ممنون از لطفتون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر