تبلیغات
شمال شهر - داستان اول
شنبه 18 خرداد 1392  11:02 ب.ظ
نوع مطلب: (قصه های شمال شهر ،) توسط:

میرم در خونشون
میگم: حسین هست؟ میگه: کدوم حسین؟
میگم: پسرتونو میگم! میگه: آهان ... چند روزه نیومده.نمیدونم
میگم: اومد بش بگین فلانی گفت حتما کلاس فردا رو بیا. میگه: میگم...میگم...
و همونطوری تو چمباتمش فرو میره...



مطالب مرتبط: خاطرات


  • آخرین ویرایش:جمعه 31 خرداد 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر