تبلیغات
شمال شهر - دنیای کوچیک یه بچه کار
چهارشنبه 19 تیر 1392  11:27 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،کودکان بی شناسنامه ،) توسط:

امروز رفتم تو یه گاراژ تعمیرات خودرو. از اون گاراژای چرک و پر از آدمای با اعصاب داغون. هر کی پی کار خودش بود.از یه طرف صدای تق تق چکش صافکار و از یه طرف صدای گاز دادن به ماشینی که تازه موتورش رفته بود بالا. ما رفته بودیم اونجا تا به یه پرادو که قرار بود داشبوردشو ببندیم یه سری بزنیم.
تو اون شلوغی یه دفه چشمم افتاد به یه بچه ای که داشت تو قسمت رنگ، با یه دسمال، کف اتاق یه پژو رو برق مینداخت. کارش که تموم شد رفتم سراغشو سلامش کردم...
-سلام
-سلام
-خسته نباشی
-ممنون
-چند سالته؟
-14
-درسم میخونی؟
-نه.
-تا چندم خوندی؟
-تا پنجم
-روزی چقدر اینجا میگیری؟
-روزی 2500
-خرج خونه رو میدی؟
-یه جورایی.شما مشتری هستی؟
-نه. یه جورایی همکاریم. من تو نمایندگی اونور خیابون کار میکنم.کس دیگه ای هم هم سن و سال تو اینجا هست؟
-نه.اما تو این گاراژا تو تابستون زیاد هستن.چطور؟
-همینجوری.چرا درس نمیخونی.حیفت نمیاد؟
یه نیش خندی زد و گفت : شما خزج ما رو میدی که می گی درس بخون؟
جوابی نداشتم...

مطالب مرتبط:
قصه های شمال شهر - خاطرات - صدقه


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر