تبلیغات
شمال شهر - داستان سوم
جمعه 28 تیر 1392  09:59 ب.ظ
نوع مطلب: (قصه های شمال شهر ،) توسط:

یه دختر هف هش ساله از دست دوستش قهر کرده بود و نشسته بود بیرون کلاس تو سالن.
رفتم شروع کردم باش آروم آروم حرف زدن که بابا نازنین جون حالا شما بیا سر کلاست من جاتو عوض میکنم. اگه نشد فوقش کلاستو عوض میکنیم.چطوره؟
یکی از پسرای شیطون که ما رو زیر نظر داشت اومد یه سقلمه زد بشو رو به من گفت: حالا اگه تو خونشون بود با چند تا پس گردنی مثل بچه آدم هر کاری رو میکردا ... اینجا برای این عمو ها ناز میکنه...


مطالب مرتبط: قصه های شمال شهر - خاطرات - کودکان بی شناسنامه


  • آخرین ویرایش:-
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر