تبلیغات
شمال شهر - زندگی در لوله های فاضلاب...
شنبه 11 آذر 1391  02:40 ب.ظ
نوع مطلب: (کارتن خوابی ،) توسط:





تصاویر بالا از شمال شهر من می باشد؛ ولی ربطی به خاطره پایین ندارد

تو شمال شهر من تازه داشتن لوله های فاضلاب بزرگ رو کار میذاشتن تا در آینده این قسمت از شهر هم دارای فاضلاب بشه. نمی دونم این لوله ها رو دیدین یانه! لوله های بزرگ سیمانی که یه آدم خمیده به راحتی از توش رد میشه.
یه روز که با دوستام تو شمال شهر برای شناسایی رفته بودیم و دنبال سوژه های نیازمند به همیاری می گشتیم، از یکی از اهالی یه خبر عجیب شنیدیم... (به ادامه مطلب رجوع کنید)

یکی می گفت اطراف این لوله های فاضلاب نزدیک محل که شهرداری روی زمین گذاشته، چند وقتی هست که شبا از دور آتیش دیده می شه...
 حدس زدیم کارتن خواب باشن.لوله هایی که روی زمین رها شده بودند چند کیلومتری ادامه داشتن. تصمیم گرفتیم شب با بچه ها بریم یه سر و گوشی آب بدیم ببینیم چه خبره.
اواسط پاییز بود و شبا خیلی سرد می شد.شب وقتی داشتیم از دور نگاه می کردیم یه دفعه تو اواسط خط لوله ها آتیش رو تشخیص دادیم. شروع کردیم آروم آروم به سمت آتیش حرکت کردیم. توی بیابون تاریکی مطلق حاکم بود. با اینکه چند نفر جوون بودیم ولی با این حال خیلی احتیاط می کردیم، چون علاوه بر احتمال ترسیدن کارتن خوابا و فرارشون از اونجا، توی اون منطقه معتاد و قاچاقچی و پخش کننده مواد بخصوص تو شبا خیلی زیاد بود.
خلاصه طوری آروم نزدیک شدیم که کسی متوجه ما نشد. درست تو ورودی یکی از لوله ها که پشت یه تپه خاکی هم بود، یه آتیشی راه انداخته بودن و یه صدای آوازی هم میومد. از چند متری یه مردی پیدا بود که توی لوله دراز کشیده بود و صدای آوازشم به گوش می رسید! تصمیم گرفتیم اول یکی از بچه ها بره جلو تا طرف نترسه بعد با اجازه خودش بقیه رو هم صدا کنه. دوستم جلو رفت. آروم سلام کرد. طرف که غافل گیر شده بود از جا پرید و به عقبش نگاه کرد.
 گفت : سلام. با کی کار داری؟
- با کس خاصی کار ندارم. من یه دانشجوام. اومدم یه کم با هم حرف بزنیم. اجازه هست؟
- صاب اجازه باشی. بفرما...
- فقط چند نفر از دوستامم هستن. اونام دانشجوان میشه اونام بیان.
- (بعد از کمی مکث ) طوری نیست. طوری نیست. کجان؟ بگو بیان...

تو همین لحظه ما هم آروم رفتیم جلو با خوش رویی سلام  و احوال پرسی کردیم. بلند شد از لوله اومد بیرون و خیلی خندون سلام و احوالپرسی کرد. برام جالب بود هی می گفت بفرمایید تو!  ما هم تعارفو گذاشتین کنارو رفتیم تو لوله! جلوی لوله رو یه تخته بیست سانتی گذاشته بود که بعد فهمیدیم از ترس جک و جونوراس. اونطرف لوله رو هم با گونی بسته بود. داخلش یه زیلو انداخته بود و چند تا تخته پاره دیگه هم تو بود. یه چوب چماق مانندم گذاشته بود کنارش.
ازش پرسیدم چماقم حتما از ترس آدماس؟
سرشو پایین انداخت و گفت : آدمای این دور و زمون که دیگه از چماق و این حرفا رد شدن. این آدما رو با تبرم دیگه نمی شه دور کرد...
معلوم بود خیلی حرف برای گفتن داره...
(ادامشو انشاالله روز بعد می نویسم)

مطالب مرتبط: زندگی در لوله فاضلاب 2


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر