تبلیغات
شمال شهر - زندگی در لوله فاضلاب (ادامه)
یکشنبه 12 آذر 1391  02:37 ب.ظ
نوع مطلب: (کارتن خوابی ،) توسط:

زندگی تو لوله سیمانیم برای خودش دنیایی داشت. دوتا کیسه داشت که خرت و پرتاشو گذاشته بود توش. بمون نشون داد. یه شامپو، یه لیف و یه دست لباس درب و داغونم توش بود. می گفت یه خواهرم دارم تو یکی از محله های شمال شهر که گاهی وقتا یه چند روزی میرم پیشش. می گفت نمیشه زیاد برم یا زیاد بمونم؛ بالاخره اونام زندگی خودشونو دارن, ولی برای حمامم که شده هر یکی دو هفته یه بار یه سری بشون می زنم!
- کارت چیه حاجی ؟
-- اولا که حاجی خودتی! (همه خندیدیم) من اسمم رسوله... (به ادامه مطلب رجوع کنید)

دوما که ما آت و آشغالا رو جمع می کنیم. آهن و چدن و آلمینیوم و پلاستیک و خلاصه هر چی که بخرن جمع می کنیم.
-گاریم داری ؟
-- نه بخدا... چقد خوب می شد اگه می تونستم یه گاری بخرم...
- روزی حدودا چقدر درآمد داری؟
-- روزی حدود ده تومن تا پونزده تومن. ولی خرجمون بالاست. یه بار گفتم لااقل تو خیاباون نخوابم؛ برم تو یه مسافر خونه ای چیزی... بعد دیدم حداقل باید بیشتر از نصفی از درآمدم رو بدم برای یه اتاق...نشد...
- کجا بدنیا اومدی؟
-- تو روستا بدنیا اومدم. هشت تا بچه بودیم. من از شونزده سالگی اومدم تو شهر. از همون وقتم کارم همینه. بابام کشاورز بود ولی زود عمرشو داد به شما. روستامون واقعا فقیر نشین بودن. اکثرا کشاورز بودنو محصولاشون رو دستشون می موند. حالا که یعنی به کشاورزا می رسن و پیش خرید می کنن؛ رو دستشون می مونه، اونوقتا که دیگه خیلی بد بود. ما هم که دیگه کسیو نداشتیم هر کدوم یه وری رفتیم. سرنوشت مام این شد که می بینید.

چند لحظه همه ساکت شدیم. صدای یه جیرجیک تو دل شب، کنار اون آتیش، یه حس غریبی به آدم می داد. من یهو پرسیدم:
-به نظر میاد از اوضاعت اصلا راضی نیستی؟
-- یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: از چیش راضی باشم؟! نه کسی رو دارم که غمم رو بخوره نه دوستی نه آشنایی نه فامیلی، نه کسی که چشم به راهم باشه، نه کسی که نگرانم بشه، بی پولی و دربدریم که جای خودش...

تو همین لحظه یکی از رفیقام که معلوم بود از سوال من خوشش نیومده پرید وسطو با خنده گفت : بابا ما اومدیم اینجا برای همین دیگه. برای اینکه ببینی ما رو داری. برای این که ببینی تنهای تنهام نیستی. قابل بدونی ما هستیم که بامون درد و دل کنی. رفیقیم دیگه...
قشنگ پیدا بود...اشک تو چشاش جمع شده بود. سرش رو انداخت پایین و آروم گفت : اختیار دارین. شما ما رو قابل دونستین. امشب اینجا نور آوردین...
همون رفیقم دوباره خندون گفت : بابا بی خیال...داشتیم میومدیم اینجا صدای آواز خوندنت کل صحرا رو پر کرده بود...باید یه دهن برای ما بخونی...
اولش زیر بار نمی رفت و هی میگفت من صدام خوب نیست. ولی آخرش همه ما با هم شروع کردیم مرغ سحرو خوندن. به داغ مرا تازه تر کنش که رسیدیم؛ خجالتو گذاشت کنار و بامون خوند.
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار این قفس را
بَرشکن و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ،
نغمهٔ آزادی نوع بشر سُرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن ...

خداحافظی خیلی سخت بود. نمی دونم چرا انقدر بمون خوش گذشته بود. به خودمون که اومدیم دیدیم یه ساعتی گذشته!
یکی از دوستام گفت: به عنوان آخرین سوال؛ فکر می کنی مهم ترین دلیل که باعث شد الان به اینجا برسی چی بوده؟
چند لحظه مکث کرد و گفت: بی کسی تو دوران نوجوونی باعث بدبختی من شد. هیچ وقت یادم نمیره که همیشه احساس نیاز داشتم که به یکی تکیه کنم. این شد که هر کس و ناکسی اومد تو زندگیمو کم کم اینی شدم که می بینید....

مطالب مرتبط: زندگی در چادر


بی نام
دوشنبه 13 آذر 1391 10:40 ب.ظ
به حق چیزای ندیده و نشنیده:(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر